تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت: 2:38
سلامدلم تنگ شده بود برای اینجا گفتم سری بزنم
هر کس اینجا آمد بیاید پیش ما
یا حق
تاريخ : جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت: 23:19
سلام به همه کسانی که این وبلاگ رو میخوندن و میخونن و نمیخونناین وبلاگ به رکود فرو رفته بود
پس بر آن شدم که در خماری قرارش دهم و وبلاگی مستقل برای شعرهایم بزنم
آدرس آن را نیز ضمیمه خواهم کرد
این وبلاگ فعلا متروکه میماند و آن را از میان بر نمیدارم شاید کسی بیاید و آن را بکوبد
و دوباره بسازد آپارتمان تر و بهترش کند
و این است آدرس وبلاگ شعر من ((کاغذ سوخته))
با تشکر صالح
آنطرف ببینیمتان
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت: 19:23
سلامبعد مدتها دوباره تصمیم گرفتم آپ کنم
این وبلاگ که میبینید احتمالا تا چند وقت دیگه میترکه
جاش ۲ تا وبلاگ میزنم یکی برای شعر های خودم و دیگری برای
انجمن ادبی دانشگامون که هم انقدر این وبلاگ جمعی غریب نباشه
و هم انقدر از فرط کمبود آثار بچه های دیگه پر از شعر های من نباشه
در کل از همه کسایی که به ما سر زدن و کمک کردن ممنون
اینم یه شعر دیگه از خودم تا ببینیم کار به کجا میرسه
با تشکر، صالح
من را به جرم خنده مجازات کرده ای
وقتی پلان شادیمان کات کرده ای
یک من عسل کنار تو و خوردنی نشد
آن اخم های تلخ که خیرات کرده ای
گفتم بیا و روی سر ما قدم گذار
اسکیت های روی چمن پات کرده ای
از اسب انتقام سیاهت پیاده شو
حرکت نکن که شاه مرا مات کرده ای
گفتی نخند دوره ی خنده تمام شد
من را به جرم خنده مجازات کرده ای
تاريخ : شنبه نهم شهریور 1387 ساعت: 13:31
سلاممیدونم خیلی دیر شده ولی من مسافرت بودم اونم خیلی زیاد
اینم جدیدترین غزل منه امیدوارم که خوشتون بیاد
بفرمایید بخونید و حتما نظر بدید
با تشکر صالح
کم کم میان خاطره ها خواب می شوی
مانند نقش منظره در قاب می شوی
یک روز تو عزیز دل ما شدی ولی
در قعر چاه فاصله پرتاب می شوی
پروانه های عاشق تو گر گرفته اند
نم نم میان آتش خود آب می شوی
زیبا و با شکوهی و تنها و پرغرور
نیلوفری و لایق مرداب می شوی
مثل تمام عمر گذشته نوشتمت
کم کم میان خاطره ها خواب می شوی
تاريخ : جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت: 17:51
سلام و عرض تسلیت بابت درگذشت خسرو شکیباییببخشید مطالب جدیدمون یکی در میون از خودمه
آخه به ادبای دانشکده زیاد دسترسی ندارم
دارم سعی میکنم تعداد شاعرای وبلاگ رو زیاد کنم تا مطالب
فقط مربوط به چند نفر نشه
با عرض پوزش اینم یه شعر از خودمه که البته به درخواست دوستان گذاشتم
بخونید حتما نظر بدید با تشکر، صالح
شده کوهای ولنجک مثل صلابتت
برج میلاد شده مثال قد و قامتت
پیچ شمرون شده تشبیه کمون ابروهات
از خراسون تا ونک پرشده از حکایتت
همه موندن که برن یا بمونن پشت چراغ
لب تو سرخ و چشات سبز همه در اطاعتت
همیشه رابندونه خیابونای شهرمون
وقتی تو پیاده میری واسه سلامتت
عید هر سال که میری مسافرت سمت شمال
توی تهرون کسی نیست همه میان سیاحتت
آسمون حسود شده میخواد یه کم زمین بشه
که زمین حال میکنه از این همه نجابتت
ما که وصفتو شنیدیم و هنوز ندیدیمت
سر کوچه ها پلاسیم که کنیم زیارتت
پاشو وایسا که همه زیر خاکیا منتظرن
که قیامت بشه از قیام قد وقامتت
م.صالح نژاد
تاريخ : پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت: 23:59
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفتدیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
هنوز غم گذشته بار سفر نبسته بود که غمی دیگر گریبان ما را گرفت
و اینبار دوست خوبمان آقای رحمانی عزادار داغ عزیزی شده
سامان عزیز ما را در غم فوت عمویت شریک بدان
تا اندکی از بار غمت کاسته شود
دلی داشته باشی دریایی
آرام و آبی و بزرگ
تاريخ : دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت: 11:27
سلام بعد از مدت زیادی میخوایم یه شعر بزاریمالبته میدونید الآن در شرایط طاقت فرسای امتحانات به سر میبریم
ولی به خاطر گل روی شما در این زمان پر مشغله این مطلب رو مینویسیم
امیدوارم که همتون خوشتون بیاد. ما رو از نظرای ارزشمندتون بدون بهره نذارید
با تشکر،صالح
حالا چهار پایه هم از زیر پات رفت
این هم پلان آخر عمرت که کات رفت
بازی تمام،خانه سفید است و تو سیاه
در فکر فیل بودی و شاه تو مات رفت
حالا که بسته راه گلویت چه فایده
حتی برای داد زدن هم صدات رفت
وا بود پنجره که هوایت عوض شود
از لای پنجره که نبستی هوات رفت
انقدر پر نزن نمی افتی به روی خاک
با این طناب جاذبه از زیر پات رفت
س.م.صالح نژاد (آصف)
تاريخ : سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت: 12:31
اين روزها همه ما غمگينيمتاريخ : یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت: 14:8
سلامبعد از یه غروب طولانی دوباره طلوع کردیم.
البته شب سختی داشتیم ولی حالا سرحالیم.
این شعر سپید رو هم برای این طلوع قشنگ تقدیم می کنیم.
با تشکر (صالح)
و این قطار پا به زای خورشید
به سمت تونل سیاه ابری چرکین
رم میکند
روی ریلهای کوهی
و مشق سرخ افول در دستان افق
به شکل طرح تنهایی قلب پاییز هاشور می خورد
شاید خیال پرستوی سپید طلوع
در گستره ی سرخ آشیانه غروب ته نشین می شود
آری
دیکته ی تکرار شده رهایی عروسک تنبل مهتاب
در گوش دختر عبوس شب پژواک می کند
و باز مردی پشت شیشه ها
انتظار را به نظاره می نشیند.
حمیدرضا قربانپور (فرهاد)
تاريخ : دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت: 21:10
***************مبارکه مبارکه**************
سلام
اگه یادتون باشه قرار بود وقتی آمار وبلاگ به ۱۰۰۰ رسید
جشن هزاره بگیریم
حالا وقتشه که من به قولم وفا کنم و فردا به بچه ها چایی بدم
البته شاید بستنی دادم ولی مهم نیست مهم جشنه هزارس
از همه کسانی که سر زدن مخصوصا اونایی که نظر دادن متشکرم
***************مبارکه مبارکه**************
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()